تبلیغات
فــــرج نزدیک است... - آغاز امامت حضرت ولی عصر
فــــرج نزدیک است...
اللهم عجل لولیک الفرج
تنهای تنها، نشسته است؛ در پستوی خانه در سوگ پدر... شیون ها، نشان از شهادت دارند. دوست و دشمن آمده اند. فرصت تماشای پیکر پاک پدر را از چشمانی معصوم می ستانند و برای بدرقه ای غریبانه، تا مسجد شهر می کشانند. دشمنان، خرسند بودند و دوستان، ناامید؛ که آوای غلامی نیک سیرت، آنان را نوید دیدار بخشید. خوبان بازمی گردند. با دیدن کودک، سر به سجده می نهند و با او - تا همیشه - دست بیعت می دهند... .
آری، خورشید دین، هرگز غروب نمی کند.


بیعت با بیداری

بیعت با خورشید، بیعت با بیداری است؛ از آن گاه که نگین کعبه، در حضور خورشید رسالت و مرادش، تمام مظلومیت را در چشم هایش به نظاره نشست و چون بستگان او را عهدشکن یافت، به یاری اش شتافت. او کسی جز «علی» نبود، که نخستین سرود بیعت را در ده سالگی سرود و همواره پای بند پیمانش بود.
هشت سال بعد، هشت تن از مسافران مکه، ندای نیکی و رستگاری را از زبان محمد صلی الله علیه و آله نیوشیدند و بیعت مولود کعبه را استمرار بخشیدند... سال ها بعد، دوازده سیاه پوش در سحرگاهان صحرای «منا» پیرامون آفتاب فروزان رسالت گرد آمدند و بیعتی دیگر، که: به آفریدگار، شرک نورزند و حق زندگی را از فرزندانشان نستانند... و بیعت به «غدیر» رسید؛ در کنار برکه ای به وسعت دریا، با مولا.
و ما، اما چرا سکوت کرده ایم، چرا نشسته ایم؟ چرا عهدمان را گسسته ایم؟ دست های سبز و مهربان خورشید، از پشت ابرها، ما را به سوی خود فرامی خواند!

دیوارهای فاصله را برداریم، تا بهار، زودتر برسد

«ربیع» مجال و انگیزه ای دیگر برای عاشقانه ماندن است؛ بهار در بهار، که با بهار طبیعت نیز همراه است. خداوند، به برکت وجود او، همگان را آفرید. اگر او نبود، هیچ کس نبود و هیچ چیز در دنیا، قرار نمی یافت.
و ما باید در ربیع، بهاری شویم. دست ها را برآریم و دل به موعود(عج) بسپاریم؛ که بیعت حضرتش بر گردن ماست. این شیوه بندگان است به اربابان!
«دعای عهد» را در سالروز شکفتن امامتش و غدیر انتظار، دست در دست یک دیگر ـ در مدارس، دانشگاه ها، حوزه های علمیه و... ـ نثارش سازیم. پنجره ها را بگشاییم. زنگ ها را بنوازیم و ایمان بیاوریم اگر خویشتن خویش را بیاراییم، خورشید پنهان، ظاهر خواهد گشت؛ وگرنَه، هرگز در انتظار گشایش نباشیم؛ که شیخ بزرگوار: مفید رحمه الله فرمود: «حضور آشکار آن حضرت(عج) مانع دارد و مانع، ما هستیم!»
ربیع، فرصت خوبی است برای برداشتن حجاب ها و کوتاه کردن دیوارهای فاصله... تا بهار، زودتر بیاید.


روز فرج نزدیک است

نزهت بادی

سال هاست که کوچه روبه دریای ما، پاییز انتظار را خلاف بادهای غروب می راند و باز، برگ ریزان غیبت و رگبار حسرت را پایانی نیست. اما هنوز، پنجره ای شسته از عبور باران، خواب می بیند که به همین زودی ها، آن ستاره موعود بازمی گردد.
پس عتاب در راه ماندگان بی چراغ را به خودشان واگذارید که تا آغاز روشنایی کوچه یلدا، فاصله ای نیست. زورق های به گل نشسته را بر آب برایند و بادبان های شکسته را رو به قبله خورشید برافرازید؛ زیرا دل های منتظر، ترس از دریای توفانی را تاب نمی آورند.
همه اهالی چشم به راه خورشید، دل خوش دارند که حدیثی نوشته از نور و روان بر آب، خواب پنجره رو به صبحشان را به خیر و گشایش تعبیر کرده است.
آری! روز فرج نزدیک است.

شکسته باد آیینه های دروغگویتان

آن روز که سایه ستاره از دیوار خانه ما پرکشید، شما کجا بودید تا ببینید که بی چراغ و چاووش، در پی ردپای او رفتن، از عهده هیچ دریادیده باران خورده ای هم برنمی آید؟
گمان می کنید همین که آیینه بینی و اخترشناسی را از مادرانتان آموخته اید، می توانید راز آن ساعت موعود را فاش سازید و نشانی منزل آن ستاره غایب را برملا کنید؟
شکسته باد آیینه های دروغگویتان! که جز غبار مرده، هیچ نشانی از عبور روشنایی ندارد.
بر ما شب نشینان چشم دوخته به آسمان فرج، دیگر چیزی از اوراق کهنه اباطیلتان نخوانید؛ زیرا ما خبر ظهور را نه از ادعاهای برباد رفته مدعیان دروغ پرداز دریافت می کنیم و نه از پیش گویی خاک گرفته دغل کاران فریب کار.
اجداد معصوم آن ستاره پنهان، ما را گفته اند که هر کس برای ظهور وقتی تعیین کند، دروغ گفته است؛ زیرا ما نه در گذشته وقت معین کرده ایم و نه در آینده!
تنها ستارگان هزاره های دور آسمان، نشانه های بی اشتباه ما و راه بلدان حکایت ظهورند. چه کسی می داند؛ شاید فردا روز طلوع آن ستاره پرده نشین باشد!


این راه، چراغ می خواهد

ما اگر هزار بار از این راه پرحادثه بگذریم، دوباره گم خواهیم شد و تاریکی، ما را خواهد بلعید و راهزنان، زندگی مان را غارت خواهند کرد.
چگونه می توان کسی را بی چراغ و راهنما، روانه جاده پشت به خورشید کرد و از او انتظار داشت که در چاه نیفتد و زخم برندارد و به سلامت بازگردد؟!
مگر می شود آفتاب بتابد، باد بوزد، درخت سرزند، چشمه بجوشد، پرنده پر زند، انسان به دنیا آید، عاشق شود و بمیرد، ولی کسی نباشد که بداند انتهای این دالان دراز دنیا، به کجا ختم می شود و سرگردانی این کره خاکی در پهنای آسمان، به کجا سامان می گیرد؟
برای عبور از این همه هیاهو، دست را باید در دست کسی قرار داد که راه را بشناسد، امین و رازدار دل های گمشده باشد و بر هر که زمین می خورد و سر به هوا راه می رود، صبر و بزگواری پیشه کند.

تو را همه گواهی داده اند

عباس محمدی

در ادامه خورشید امامت پدر، تابیدن گرفتی.
همه نشانه هایی که پدر داد، با تو بود. نام گرامی ات را از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله دهان به دهان و سینه به سینه، معطر نقل کرده اند.
همه پدرانت، آرزوی دیدنت را داشتند؛ چنان که ما حسرت بوییدنت را.
از ازل تاکنون، در خواب همه انسان ها قدم زده ای. تو را به اندازه همه قِدْمت تاریخ، گواهی داده اند؛ که روزی امام خواهد آمد.

اگر به عشق تو نبود...

تو آخرین ستاره امیدی. به امید دیدن توست که شب های بی ماه، خودکشی نمی کنند.
اگر عطر وجود تو نبود، کوه ها، این میخ های پوسیده، خیال نگاه داشتن زمین را نداشتند.
اگر سایه مهربانی تو بر سر خاک نبود، هیچ دانه ای جوانه نمی زد و هیچ ابری نمی بارید.
اگر به امامت تو ایمان نداشت، اگر ولایت تکوینی تو نبود، خاک، نفس کشیدن را فراموش می کرد و اگر ولایت تشریعی ات نبود، بهشت و جهنم، در غم آب و نان، لای آواز رودهای مسافر گم می شد.
اگر به عشق رد پای تو نبود، هیچ موجی پا به ساحل نمی گذاشت.


از ما فاصله گرفتی تا به تو نزدیک تر شویم

تا جهانی شدن گل های محمدی، پشت پرده غیبت، نفس های غم ناک زمین را می شماری. از ما فاصله گرفتی تا آسمانی تر شویم. از ما دور شدی تا در غم ندیدنت با باران های بی وقفه، سقف آسمان پایین بیاید؛ شاید به آسمان نزدیک تر شویم.
تنهای مان خواستی، تا تنهایی تو را حس کنیم که تنهاتر از آسمان بودی در بین ما دنیازدگان.
یک روز، آسمان را تا ارتفاع سرانگشتانم پایین می کشم و دردهای تنهایی ام را به خورشید می گویم. کاش چشمانمان به دیدن خورشید عادت کند، تا تو را که نورانی تر از خورشیدی، تاب بیاوریم!

تو هستی؛ اما ابرهای تردید ما، مانع تجلی تواند

سایه ابرها چقدر بر سرمان سنگینی می کند، وقتی خورشید را دریغ می کنند و نمی بارند.
تو را از پشت این همه ابر، تماشا می کنم؛ آنچنان که خورشید روزهای ابری را.
تو هستی؛ اما ابرهای تردید من، آفتاب دیدنت را حصار شده اند. کجای این خاک، می توانم قدم بگذارم و بوی تو را حس نکنم؟! کجای این آسمان، می توانم پرنده باشم و در عطر تو پرواز نکنم؟!
نفس بکش، تا ابرهای تردیدمان را باد ببرد و بتاب تا یخ کفرمان آب شود.
ابرها، سال هاست که می آیند و می بارند و می روند؛ اما تو همچنان همان آفتاب جوان مانده ای که بر بهارهای آمده و نیامده ما می تابد.

روزی، این همه یهودا را رسوا خواهی کرد

به انتظار دیدنت، روزهای تقویم را هاشور می زنم و صبح های آفتابی را می شمارم. هر غروب، با خورشید در دل دریاها غرق می شوم و هر صبح، به شوق دیدن تو جان می گیرم.
اگر هزار سال نوری به انتظارت بنشینم تا سنگ شوم، شک نمی کنم. شاید روزی قدم مبارکت را بر شانه های سنگی ام حس کنم.
بگذار ریشخندم کنند! بگذار به اسم تو، سکه بزنند! بگذار دیوارهای ریایشان را به اسم منتظران تو بالا ببرند! روزی خواهی آمد و این همه یهودا را رسوا خواهی کرد.


گفتند: می آیی

مهدی خلیلیان

گفتند: می آیی و گناه از جهان، رخت برمی بندد؛ بی نیازی، لبخند بر لب ها می نشاند و دانش، بر همگان آرامش می بخشد.
گفتند: می آیی و فضیلت، نورافشانی می کند؛ امنیت منتشر می شود و عدالت به فریادمان می رسد.
گفتند: می آیی و جهان را به یک چشم به هم زدن، درمی نوردی؛ به هفت آسمان می روی و در یک شب بر دنیا چیره می شوی.
گفتند: می آیی و باران می بارد؛ خورشید از مغرب طلوع می کند و آسمان، آتش می گیرد.

حجت پنهان خداوند

آل محمد علیهم السلام چونان ستاره های آسمان اند؛ هرگاه ستاره ای غروب کند، ستاره ای دیگر، طلوع خواهد کرد و چنان که ستارگان، امان اهل آسمان اند، امامان نیز امان اهل زمین اند. اگر حتی لحظه ای زمین از حجت خدا، تهی گردد، عذاب ها فرود آیند و... امام مهدی(عج) قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است که زمین را ـ پس از آن که از ستم لبریز شده باشد ـ از عدل و قسط آکنده می سازد. او حجت پنهان خداوند بر زمینیان است و نوری را که حسین علیه السلام در دل های آسمانی برافروخت، در سرتاسر گیتی منتشر می سازد.

راز غیبت

«غیبت» یک راز است؛ مثل راز «خضر» که موسی علیه السلام آن را آشکار ساخت. و «خورشید پنهان شعبان» مانند خورشید در کوچه های ابری آسمان است که اگر نبود، «زمین» پابرجا نمی ماند و «آسمان»!
نسل انسان، منقرض می گردید و آفریدگار، شناخته و پرستش نمی گردید و... .
خورشید، ارمغانی حیات بخش برای اهل زمین است و خورشید دین، آرام بخش دل های بی قرار و حزین. آن یک، زمین را با جاذبه اش نگاه می دارد و این یک، برکت ها را فرو می بارد. آن یک، به زمینیان، نور می دهد و این یک، بر زخم های کهنه و اندوه های بشر، مرهم می نهد.


هرگز فراموشمان نمی کند

ای منتظران!
ای دلبستگان خورشید همیشه فروزان!
سختی های زمان، دیری نمی پاید.
ای عاشقان!
ای خلوت نشینان پریشان!
امیدمان ناگهان با کوله باری از مهربانی می آید.
از «بیهوده گویان» نباشید؛ از «عافیت طلبان» و از «مصلحت جویان»!
اگر او «شریک قرآن» است، چرا قرآن نمی خوانید؟
اگر او «خورشید شب شکن» است، چرا در تاریکی ها می مانید؟
و اگر او «کشتی نجات» است، چرا به سوی دریا نمی رانید؟
راستی اگر او «باران و رحمت بی کران الهی» است، چرا در زیر باران تشنه نشستن؟
اگر او «سرسبزی روزگاران» است، چرا در فصل برگ ریزان، از پا نشستن؟
و اگر او «سرپرست و دوستدار مؤمنان» است، چرا دل دوستان خدا را شکستن؟
آه... یاران!
او «از بین برنده ستم و تجاوز» است، راه «عدالت» بپویید.
او «دروازه هدایت» است، از «گمراهی»ها، دوری بجویید.
و او هیچ گاه ما را فراموش نمی کند، از «عشق» بگویید.

انتظار... منتظر...

انتظار، استقامت بر دین است و منتظر، حرکت آفرین.
انتظار، یاد یار است و منتظر، بی قرار.
انتظار، مسؤلیت آور است و منتظر، جهادگر.
انتظار، برترین کار است و منتظر، نیکوکار.
انتظار، ستیز است و منتظر، اهل پرهیز.
انتظار، آماده سازی است و منتظر، مهیای جانبازی.
انتظار، راز است و منتظر، در سوز و گداز.
انتظار، مبارزه با بیداد است و منتظر، فریادگر عدل و داد...
آی مردم!
اگر «او» را نمی جویید، دیگر از «عشق» هم نگویید!


پیام های کوتاه:

ـ آفتاب شعبان، مانند خورشید در کوچه های ابری آسمان است؛ که اگر نبود، زمین نمی ماند و آسمان.
ـ ای منتظران! سختی های زمان، دیری نمی پاید و امیدمان ناگهان با کوله باری از مهربانی می آید.
ـ انتظار، مبارزه با بیداد است و منتظر، فریادگرِ عدل و داد.
ـ انتظار، مسئولیت آور است و منتظر، جهادگر.
همه می دانند که بهار، می آید

میثم امانی

همه درخت ها می دانند که بهار می آید؛ وگرنه به خواب زمستانی نخواهند رفت.
همه پنجره ها می دانند که صبح می آید؛ وگرنه بسته نخواهد شد.
همه چراغ های شب می دانند که اگر بسوزند، طلوع خورشید را نزدیک خواهند ساخت. سروهای بلند قامتِ امامت روییدند تا بگویند که ریشه های تو در خاک است و خواهی رویید؛ سروها شنیدند که بانگ جرسی می آید و برخاستند تا بدانیم که بوی کسی می آید.

غایب است تا لذت حضور را بچشیم
ماه آسمانی ات، در محاق غیبت رفته تا بدانیم که لذت حضور نور یعنی چه؟ ماه آسمانی ات پشت پرده های ابر مانده تا بدانیم که «چهارده آینه را سنگ زدن آسان نیست.» سیزده آینه را سنگ زده اند تا نور هدایت خاموش شود، تا خاطره ازلی پرستش الست فراموش شود. سیزده آینه را سنگ زده اند تا تصویر بر جای مانده از عدالت حقیقی شکسته شود، تا درهای ملکوت بسته گردد؛ ماه آسمانی ات اما، ذخیره فردای مباداست، ذخیره فردای بی خورشید. ماه آسمانی ات، روی پوشانده است تا سایه شوم شب را بیدار کند؛ و وجدان های به خواب آلوده را، تا بدانیم که جز ولیّ حقیقی، شایسته اجرای عدالت حقیقی نیست.

عاقبت از آنِ متقین است
چشم انتظارت خواهیم ماند تا صبح، ای خورشید پنهان؛ با افروختن هیمه های آتش، بر فراز بلندی ها، تا ابوسفیان ها و معاویه ها و یزیدها بدانند که «عاقبت از آنِ متقین است»، که فتح مکه و بیت المقدس و کربلا دیر نیست. چه توفان ها که در شیشه های بلورین محبوس شده اند! اما انسانیت نمرده است و هنوز از لابه لای ریه هایش، صدای نفسی می آید؛ ناله ها هست که از شکاف قفسی می آید. جاده را باید بروبیم، مژده بدهیم به باغ، آب بزنیم به راه... که فریادرسی می آید.


آسمان، بی خورشید نخواهد ماند

علی خالقی
به خواب های بی قرینه دیروز، مژده دهید که پاشنه انتظار بر زمین نکشند؛ آفتاب آسمان امامت، هیچ گاه خاموش نخواهد شد.
غبارهای خزیده میان هیاهوی امشب، جای در دخمه های عدم می گیرند که نورهای ایزدی، بر کتبیه های مدون تاریخ، نام تو را نگاشته اند.

اگر طلوع نمی کردی...
ای ستون محکم هستی! چگونه می شود بی نگاه سبزتان، از بودن اثری بماند؟! مسیر معرفت الهی، جاده ای است که فقط از اشارت ابرویتان قابل تشخیص است.
چگونه انسان، این مخلوق همواره در زیان، راه به صلاح خواهد برد، اگر چشم به فرمانتان نداشته باشد؟!
تا زمین لایق فرمانروایی تو شود، باید به انتظار نشست؛ باید تسبیح نیاز در دست، به اصلاح خویش پرداخت. شاید قدوم تو، میهمان دل هایمان شود.
ای خورشید مستقر در پس ابرها که گرمایت، انجماد باورها را در نوردیده است! تو را با تمام وجود احساس می کنم؛ اگرچه از نظرها پنهانی.

بی قرار توام
بی قرارم؛ ای قرار ایستاده بر سر بام زیستن! این نیم مرده نفس را ارزانی تو می کنم؛ شاید که در این مجال کوتاه، تو را باز یابم! دست از شمردن تسبیح استخاره و انتظار برنمی دارم که جهان بر انتظار تو برپاست و زمین، سال هاست که چون مردی رزمی، جوشن به تن، صدایت می کند.
مرا که نیمی از تنم در باد است و نیمی از صدایم در آتش صبر، مژده ای ده؛ اگرچه انتظار فرجت، فرج در گشایش مشکلات است.
من با این خیال گلوگیر و بی رحم، در پی چراغی در شبم. مرا با این نیم مرده نفس، میهمان آوازت کن؛ ای هم آغوش غیبت و غربت!

پیام کوتاه:
اکنون که چراغ هدایت در دستان منجی عالم است، بر تو ای منتظر روشنایی، درود!


بشارت بهار

محمدکاظم بدرالدین
مدت ها بود که حضور سپیدت، بر چنین جایگاهی بشارت داده شده بود و دل روزگار، بی صبرانه منتظر رسیدن چنین لحظه شادمانی بود؛ منتظر بود تا اوصاف شیرینی که از انوار مقدس پیشین شنیده بود، همه را با نگاه بهار آفرین تو مطابقت کند.
... و چنان شد که خدا خواست. امروز، فرشته ها دل خوش می دارند به مقدمی که گل باران می شود.
آری! مقام عشق، هم آوا با اشک های چکیده در قعر شب های دعا، آغاز می شود.

خام آینه های دروغین نمی شویم
رعد و هیاهوی بیجا، گلوی معصوم زمان را می فشارد؛ اما از این همه آینه های دروغین که سوسو می زنند؛ باور ما، تنها تو را می شناسد و با همین عشق، زنده ایم. بگذار قلم به دست، با اسب های خیال سرکش، بیهوده بتازند؛ با حرف هایی پاره پاره که از گناه سنگین تر است؛ اما عصر غیبت را نمی توانند آلوده سازند.
با بوی تجارت در جیب هاشان، راه به جایی نمی برند.
ای شریف دوست داشتنی! اگرچه از صدها جهت، اشیای پیرامون ما، ما را به یاد غربت می اندازند و فراق، اگرچه سایه چشم به راهی تو، قد بلندتر از سروها، بر لحظات ما افتاده است، اما از جهتی، آفرین بر عصر غیبتت که رسوایی و باخت های پی درپی این لاف زنان را به نمایش گذاشته است.

جهان، در پرتو خورشید روی توست؛ اگرچه پشت ابر
در هوای ابری غیبت، لحظه های آفتابی تو می چکد. تو هستی و کهنه ترین صداها در پرتو بودنت، به تازگی می رسند. شعرهای عاشقانه بازمی گردند.
اگرچه دیدگان ما محرومند، اما تو هستی و ما هر روز از فردایی می گوییم که در انتظار تو نشسته ایم. به اندازه کافی با گناهانی که پذیرا می شویم، تاریکی را مهمان شُوم دل کرده ایم؛ اما این را هم خوب می دانیم که صدها برابر بیشتر از اکنونِ غیبت، تاریک می شدیم اگر لحظه ای جهان را بی خورشید رویت وامی گذاشتی.

سال ها پیش، نوید اماتش را داده اند
حمید باقریان
با چراغی از عدل و دادخواهی، از سمت سرزمین همیشه روشن امامت می آید. آخرین گل امامت است که در باغ رسالت شکوفا می شود تا با نسیم حضورش، دل های تشنه عدالت را طراوت بخشد. او به امامت می رسد تا طلایه دار یازده خورشید رسالت باشد. نه تنها زمین، بلکه آسمان نیز حضور مهربانش را بشارت می دهد.
سال ها پیش، در غدیر خم، در حالی که نور ولایت از آسمان می بارید، پیامبراعظم صلی الله علیه و آله ، غزل سبز امامتش را نوید داد و فرمود: «نور از طرف خداوند در من و سپس در علی و نسل او تا مهدی قائم(عج) قرار داده شده است. مهدی، حق خداوند و هر حقی را که برای ماست، خواهد گرفت. خاتم امامان، مهدی قائم از ماست».
مهدی(عج)، تاج امامت را بر سر نهاد تا پادشاه رأفت و مهربانی باشد. او روزی از سمت مشرق حضور خواهد آمد و زمین سبز خواهد شد از جای پای قدم های بهاری اش، و زمین را منور خواهد ساخت در زیر تپش آفتاب عدالتش. آن روز دور نخواهد بود. او خواهد آمد.

خورشید پنهان
صفای قدم های عارفانه و حضور عاشقانه اش، دل را جلا می دهد. امامتش، آیه آیه نور است که دل های منتظر را روشنی می بخشد. او اگرچه از نظرها غایب است، اما عطر ولایتش، هنوز که هنوز است، جان های عاشق را می نوازد و آنها را مهیا می کند برای روز ظهورش؛ برای روزی که با شمشیر عدلش، زنجیر ستم را از هم خواهد گسست، برای روزی که دوازده امام نور و روشنایی نیز آن روز را نوید داده اند؛ روز موعود را می گویم، روزی که خورشید عدالت از پشت ابرهای انتظار طلوع خواهد کرد و جهان، روشن از نور حقیقت خواهد شد. امام صادق علیه السلام که برای همیشه، مروارید سخنانش در گنجینه یادها جاودانه است، می فرماید: «محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین و ائمه که از اولاد حسین اند، چهارده نوری هستند که خدای تعالی، چهارده هزار سال پیش از خلق جمیع مخلوقات، آنها را خلق کرد. آخر ایشان قائم است که بعد از غیبتش، قیام می کند و دجّال را می کشد و زمین را از هر گونه جور و ستم پاک می گرداند».

برترین کار امت پیامبر صلی الله علیه و آله
عشق و انتظار، ضریح و دخیل یکدیگرند. عاشق، همیشه منتظر است؛ منتظر روزی که عکس یار در قاب چشمانش نمایان شود. انتظار، بر شیرینی وصال می افزاید. انتظار، روح تشنه عاشق را برای دیدن معشوق، تشنه تر می کند. عاشق، اگرچه جام صبرش لبریز می شود، اما هیچ گاه از دیدن روی دوست، ناامید نخواهد شد. منتظران موعود(عج)، عاشقان کوی حضور اویند که همیشه منتظرند؛ منتظر روزی که خورشید جمالش در افق چشمان منتظرشان طلوع کند. عاشقان مهدی(عج)، انتظار را فضیلت و فصل خودسازی خویش می دانند. آنان کلام زرین پیامبراعظم صلی الله علیه و آله را بر لوح دل خود نگاشته اند که فرمود: «برترین اعمال امت من انتظار فرج است».


پیام کوتاه
ـ آغاز امامت دوازدهمین آفتاب عشق، خورشید عدل و عدالت، آخرین گل بوستان امامت، بر عاشقان ولایت مبارک باد!
ـ با آغاز امامتش، جهان، رنگ عدل و عدالت به خود گرفت. او به امامت رسید تا جهان را به زلالی آب و روشنی آفتاب کند. سالروز امامتش مبارک باد!
درباره وبلاگ

ذکــر تعجیل فــــرج رمز نجات بشــــر است.....


ما بـــرآنیم که این ذکـــــر جهـــانی بشــــود.....
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
دانشنامه مهدویت
 
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان